تبلیغات
*تک ستاره های والیبال*(سابق)تنهایی این روزام. - مامان بزرگم.
 
*تک ستاره های والیبال*(سابق)تنهایی این روزام.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نرگس
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد ماوس








سه شنبه 16 تیر 1394 :: نویسنده : نرگس
سلام.خیلیییی ناراحتم.
میدونین واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابابزرگم سال 1352،مامان بزرگمم سال 1368 فوت شدن،منم سال 1381 به دنیا اومدم.
خیلییییی دلم براشون تنگ شده،خیلیییییییی.
تا پریشب ینی یکشنبه شب،هیچ وقت ندیده بودمشون،هیچ عکسی ازشون ندیده بودم،حتی سرخاکشونم نرفتم،تاریخ تولداشونم نمیدونم،نمیدونم چه شکلی بودن،لاغر بودن یا چاق،مهربون بودن یا بداخلاق،خوشگل بودن یا نه،فقط اسماشونو میدونستم،هردفعه هم میخواستم به عمه هام یا عموهام بگم یه عکس اگه دارن ازشون بهم نشون بدن،اما میترسیدم ناراحت بشنو نمیگفتم،آلبومای خودمونم نگاه کردم،ولی عکسی ازشون نبود،وقتی یکی از بچه های کلاس،دوستام میگفتن مامان بزرگم یا بابابزرگم،ازشون میپرسیدم مادری یا پدری؟میگفتن پدری،بغض میکرم،بعضی اوقاتم میزدم زیر گریه،خیلیییییییی براشون گریه میکردم،کلاس چهارم بودم،معلممون گفت،اونایی که میمیرن،دوباره زنده میشن،کلی خوشحال شدم،فقط یاد مامان بزرگ وبابابزرگم افتادم اون لحظه ها،با این خانم حلاجان یه نور امید تو قلبم روشن شد،این برام ادامه داشت،تا اینکه نمیدونم فیلم چی بود،ینی اسمشو نمیدونم فک کنم مسافری از هند بود،که گفت تو یه قالب دیگه زنده میشن ینی شکلشون تغییر میکنه،تو یه خانواده ی دیگه،اون موقع خیلیییییی ناراحت شدم بازم،گریم گرفت،پارسال برنمون خانه سالمندان،از طرف مدرسه،پیرزنا وپیرمردا رو که میدیدم،بغض کردم،پیش خودم گفتم چی میشد مامان بزرگ وبابابزرگ منم مثه اینا بودن،ولی زنده بودن،بخدا خودم ازشون مراقبت میکردم،هیچوقت ندیدمشون هیچوقت،هیچی ازشون ندارم،هیچی.سخته بخدا،برا من سخته،اگه تو خوابم میومدن،من نمیشناختمشون،نمیدونستم کین.خیلیییییییییی وقتها بوده که براشون گریه میکردم،شبها،صبح ها،وقتی یادشون میوفتادم،امسال ناخودآگاه تو مدرسه زدم زیر گریه سر کلاس،مائده دوستم گفت چی شده؟نتونستم حرف بزنم،براشون نوشتم،همه دوستام دورم جمع شده بودن،منم زار میزدم،وقتی برگه رو خوندن،مائده گرفتم بغلش،منم کلی گریه کردم،خیلییییییییی دلم براشون تنگ شده خیلییییی.
یکشنبه شب،خونه عمم افطاری دعوت بودیم،بعد افطاری،شوهرعمم،عکس داشت سر فلش،عکسای عروسی مامان وبابام،داداش وزن داداش خودش،دختراشو پسراش،دسته جمعی،خلاصه کلی عکس،منم تکیه داده بودم،نگاه میکردم،پشت سر دخترعمم گیر افتاده بودم،داشتم له میشدم،بعدش اون عکسه که گذاشتش،یهو به عمورضام گفت،مامانته اوناها،همون موقع هرچقد شاد بودم،تبدیل شدم به بغض وناراحتی،درواقع پریشب برای اولین بار مامان بزرگم،اونیکه دلم براش شده یه ذره،اونیکه تو این 13ساله زندگیم ندیده بودمش،اونیکه براش کلی گریه کردم،نمیدونستم چه شکلیه،اونیکه.........خلاصه اون شب بعد سالها برای اولین بار یه عکس ازش دیدم قربونش بشم.بعد از تو پذیرایی اومدم تو هال نشستم......یهو بلند شدم رفتم تو اتاق،خیلیییی ناراحت بودم،تو اتاق زدم زیر گریه،دخترعمم اومد تو اتاق،نمیدونم اومد چی واسه محدثه دخترش برداره،موهاشو ببنده،نمیدونم،دوسال وخورده ای سنشه،ازم میپرسید چی شده،منم بهش میگفتم هیجی،بار آخر تا اومدم بهش بگم،تا بهش گفتم عکس،شوهرش اومد کارش داشت،دیگه رفت بیرون،منم چیزی نگفتم،بعدش یگانه نوه عمم فک کنم 5 یا 6سالشه،ازم پرسیدنآجی نرگس گریه کردی،گفتم بهش آره وتوضیح دادم براش،به لجن خودش حرف میزدم،بعدش مامانش لیلا با اون یکی دخترعمم نرگس اومدن تو اتاق نشستن،اول لیلا اومد،بعد نرگس اومد گفت،اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه....دیگه آجی لیلا بهش گفت وایسا ببینم چشه،یگانه به آجی لیلا گفت،آجی نرگس گریه کرده،بهش گفت واسه چی،بهش گفت از خودش بپرس،بهش گفتم عکس مامانیه باباییو دیدم،فک کرد گفتم عکس عروسی مامان وبابایی،مامانیه بابایی،بغض کرده بودم،بنده خدا صاف نمیفهمید،بعدش صاف گفتم مامانیه بابایی،بعدش فهمید وکلی حرف زدن جفتشون،آجی نرگس میگه گریه کن ببینم،بعدش آجی نجمه وآجی فاطمه اومدن دختراشونو بخوابونن اونام فهمیدم،فاطمه بهشون میگه چقد دلش نازکه،نجمه بهش گفت،تو از کجا میدونی برا اینه،لیلا بهشون گفت خودش گفت،بماند که دیگه چیا گفتن،بعدش ولشون کردم،رفتم وضو گرفتم،نماز بخونم.
یعنی هرکه جای من بود گریه نمیکرد؟
سخته خیلییییییی سخت،دلم میخوادشون،میخوام ببینمشون.
هنوز چهرش جلو چشمامه،خوشگل بود.چادری بود.
میدونم خیلی بد توضیح دادم،ولی ببیخشید.
کدومتون اینطور بودین؟؟؟؟؟؟؟؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 شهریور 1396 ساعت 16 و 35 دقیقه و 43 ثانیه
We are a gaggle of volunteers and starting a brand new scheme
in our community. Your web site provided us with
valuable info to work on. You have done an impressive activity
and our whole community will likely be thankful to you.
دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 03 و 00 دقیقه و 45 ثانیه
من این پسر وب سایت توسط پسر عموی من توصیه شد. من مطمئن نیستم که این پست توسط او نوشته شده است
همانطور که هیچ کس دیگر چنین دشواری در مورد مشکل من نمی داند. شما باور نکردنی هستید!
با تشکر!
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 21 و 57 دقیقه و 08 ثانیه
آیا تا به حال در مورد ایجاد یک کتاب یا نویسنده مهمان در وبلاگ های دیگر فکر کرده اید؟
من یک وبلاگ بر مبنای موضوعات مشابهی که شما بحث می کنید و دوست دارم، دارم
شما بعضی از داستان ها / اطلاعات را به اشتراک می گذارید. من می دانم مشترکانم از کار شما لذت می برند.
اگر حتی از راه دور علاقه مند هستید، به من ایمیل بفرستید.
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 19 و 25 دقیقه و 55 ثانیه
سلام با استفاده از وردپرس برای پلت فرم سایت شما؟ من به وبلاگ وبلاگ جدیدی هستم اما تلاش می کنم
برای شروع و راه اندازی خودم. آیا شما نیاز به هر تخصص برنامه نویسی HTML دارید تا وبلاگ خود را بسازید؟
هر گونه کمک بسیار قدردانی خواهد شد
جمعه 17 شهریور 1396 ساعت 01 و 16 دقیقه و 12 ثانیه
من از صاحب این سایت بسیار سپاسگزارم که این پاراگراف فوق را در اینجا به اشتراک گذاشته است.
یکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت 14 و 02 دقیقه و 09 ثانیه
Hello! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that
would be okay. I'm definitely enjoying your blog and look forward to
new posts.
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 21 و 12 دقیقه و 43 ثانیه
My programmer is trying to persuade me to move to .net from
PHP. I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on a variety of websites for about
a year and am nervous about switching to another platform.

I have heard very good things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress posts
into it? Any kind of help would be greatly appreciated!
پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 19 و 55 دقیقه و 05 ثانیه
Howdy! This is kind of off topic but I need some advice from an established blog.
Is it difficult to set up your own blog? I'm not very
techincal but I can figure things out pretty fast. I'm thinking about creating my own but I'm not sure where
to start. Do you have any points or suggestions? Appreciate it
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 17 و 57 دقیقه و 25 ثانیه
Definitely imagine that which you said. Your favourite reason appeared
to be on the internet the easiest factor to understand of.
I say to you, I definitely get annoyed whilst
people consider worries that they just do not know about.
You controlled to hit the nail upon the highest and also outlined out the whole thing
with no need side effect , folks can take a signal. Will probably be
again to get more. Thank you
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 11 و 03 دقیقه و 22 ثانیه
Excellent way of telling, and nice post to take data regarding my
presentation subject matter, which i am going to present in academy.
جمعه 16 تیر 1396 ساعت 17 و 19 دقیقه و 53 ثانیه
Wow, this post is fastidious, my younger sister is analyzing these
things, therefore I am going to let know her.
یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 18 و 18 دقیقه و 54 ثانیه
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آیا واقعا حل و
فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما قادر به من مؤمن
متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات
و شما ممکن است را سادگی به پر کسانی که شکاف.

که شما که می توانید انجام من را قطعا
تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 03 و 59 دقیقه و 11 ثانیه
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن
مناسب در آیا واقعا نشستن خوب با من پس از
برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما موفق
به من مؤمن اما فقط برای کوتاه در حالی که.

من این مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما
ممکن است را خوب به کمک پر همه کسانی
معافیت. در این رویداد شما
در واقع که می توانید انجام من می مطمئنا تا پایان
مجذوب.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 20 و 41 دقیقه و 49 ثانیه
Attractive section of content. I just stumbled upon your site and in accession capital to assert that I acquire in fact enjoyed account your blog posts.

Any way I will be subscribing to your augment and even I achievement you
access consistently rapidly.
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 04 و 14 دقیقه و 17 ثانیه
I blog often and I truly thank you for your information. This article has really peaked my interest.
I am going to bookmark your blog and keep checking for new information about once per week.

I subscribed to your RSS feed as well.
سه شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 05 و 05 دقیقه و 33 ثانیه
Thanks a lot for sharing this with all folks you actually recognize what you're speaking approximately!
Bookmarked. Please additionally talk over with my web
site =). We could have a hyperlink change
agreement among us
جمعه 11 فروردین 1396 ساعت 00 و 53 دقیقه و 01 ثانیه
Hi, I do think this is an excellent web site.
I stumbledupon it ;) I will return once again since i have
bookmarked it. Money and freedom is the best way to change,
may you be rich and continue to guide others.
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 11 و 04 دقیقه و 39 ثانیه
خدا رحمت کنه هردوشونو.
من نمیتونم درکت کنم هردوشون زنده هستن.
ولی وجودشون پر از آرامشه،من تمام زندگیم پیش مادربزرگمینا بودم،اونا بزرگم کردن.هنوزم تنها جایی که آرامش میگیرم و تنها کسی که راحت باهاش صحبت میکنم مادر بزرگمه
یه مادر بزرگ دیگه داری،قدر اونو بدون
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 11 و 01 دقیقه و 34 ثانیه
خدا رحمت کنه هردوشونو.
من نمیتونم درکت کنم هردوشون زنده هستن.
ولی وجودشون پر از آرامشه،من تمام زندگیم پیش مادربزرگمینا بودم،اونا بزرگم کردن.هنوزم تنها جایی که آرامش میگیرم و تنها کسی که راحت باهاش صحبت میکنم مادر بزرگمه
یه مادر بزرگ دیگه داری،قدر اونو بدون
نرگس ممنونم،خدارفتگان شما رو هم بیامرزه.
خدا برات حفظشون کنه.
بخدااااااااا اشک تو چشام جمع شده،همیشه حسرت همینو میخورم،اشکم اومد پایین،ای کاش من میمردم ولی زنده میموندن.
چشم،اونو که آره.
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 18 و 49 دقیقه و 49 ثانیه
دنبالش ک ن پیم میدم میخونه ولی جواب نمیده نمیدونم چرا؟
نرگس خو شاید دیگه نمیخواد باهات باشه!!یا مشکلی براش پیش اومده!!!!
پنجشنبه 18 تیر 1394 ساعت 09 و 43 دقیقه و 46 ثانیه
سلام نرگسی
خیلی موتوشکر از نظرت.
اما داداش مبینتون حقشونه خخخخخخخخخخخخخ
نرگس سلام.
خواهش میکنم.
داداش کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 18 تیر 1394 ساعت 05 و 32 دقیقه و 45 ثانیه
سلام عزیز دلم ، خدا بیامرزتشون
خیلی خوبه که انقدر دلت پاکه و انقدر نگاهت قشنگه راستی تو از ریحانه ما یه سال بزرگتری فقط
نرگس سلام خاله.خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
میسییییییییی.ریحانه؟؟؟؟؟ریحانه خواهرت؟؟؟همون که عکسشو گذاشتی.
الانا بیدار شدم،ولی بازم خوابم میاد خب.
چهارشنبه 17 تیر 1394 ساعت 14 و 31 دقیقه و 29 ثانیه
ایشالاخداهمشونوبیامرزه...برای شادی روحشون دعامیکنم..
نرگس ایشالااااااممنوووووووووووونم.
چهارشنبه 17 تیر 1394 ساعت 00 و 38 دقیقه و 42 ثانیه
اجی گل اپم
نرگس چشم،حتما.الان میام.
سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 16 و 50 دقیقه و 59 ثانیه
این اقا رضا رومیگی؟این کلا همینه.جدی نگیر
سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 16 و 50 دقیقه و 41 ثانیه
ناراحت نباش جوجو خوشگله
نرگس چشم،ولی نمیشه که خاله.خوشگلم دیگه.
سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 16 و 50 دقیقه و 28 ثانیه
خخخخخ اشتباه داشتم که
نرگس ها؟؟؟؟؟؟کجا اشتباه داشتی؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 16 و 49 دقیقه و 58 ثانیه
واییییییییییییییییییییی چثدر زیاد بود.نفس نداشتم خودم بدتر
الهی عزیزم قربونت برم ناراحت نباش
خداروشکر من هردوتاشو دارم هم پدری و هم مادری
نرگس خودمم نفهمیدم،انقد نوشتم تا آروم شدم،به کسه زیادی اینارو نگفتم،مامان وبابا وداداشمم نمیدونن،امیدورام داداشم نباید تو وبم.
چشم خاله.
خوشبحالت،قدرشونو بدون.
سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 10 و 54 دقیقه و 25 ثانیه
سلام نرگس خاله
خوبی عزیزم؟اول باید بگم وبت خیلی خوشگله و پستاتم عالی.
بعدشم باید بگم خدا رحمت کنه پدر بزرگ و مادربزرگتو.منم مثل تو ندیدم هیچ کدومو.فقط یه عکس کوچیک از مادربزرگم دیدم .بچه بودم خیلی دلم واسشون تنگ میشد اما بعدنا فهمیدم خدا هرکی رو دوس داره زود میبره پیش خودش.
خدا پدربزرگ و مادربزرگ تو رو هم دوس داشته که زود برده.
نرگس سلام خاله.
مرسی،نه اصلا خوب نیستم،دل درد دارم میمیرم.میسییییییییی،فدات.
ممنون،خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.حداقل تو همون یه عکسو دیدی،ولی من چی؟آره خب دوسشون داشته،ولی همچین زودم نبرده،ینی من که سنشونو نمیدونم.
آره قربونشون بشم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر